تبليغاتX
رها
ستاره ها برای زندگی کم اند... خورشیدی باید...

کلی با خودت کلنجار میروی که خوب دیگر تمام شد... اینکه مطابق میلت بود یا نه مهم نیست ، مهم این است که دیگر تمام شد ... بعد یکهو یکی پیدا می شود که باز به یاد می آورد آنچه که فراموش کرده ای ! آن هم غروب جمعه که همیشه خدا دلگیر است، تازه می فهمی که دلگیر تر هم می تواند باشد... نمونه سوال های کامپایلر که هیچ، امتحان دکتر پارسا که هیچ ، زندگی هم از یادت می رود .... انگار قرار نیست تمام شود ... داری خودت را گول میزنی ،... خودت را گول میزنی چون چاره ای نداری...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 18:17  توسط رها  | 
 

سکوت صبحگاهی اینجا رو دوست دارم ... یعنی از بچگی دوست داشتم... انگار تمام آرامش دنیا رو یه جا ریختن توش... شاید برای همینه که خیلی از تصمیمامو  توی همین لحظه های قشنگ گرفتم.....!!!   حالا بازم اینجام، بعد از گرفتن یه تصمیم نه چندان مهم برای بدست آوردن آرامشی دوباره برای شروعی دوباره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 7:5  توسط رها  | 
 

باورم نمیشه که دیگه نباید باشی ... 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 23:33  توسط رها  | 
 

همین طوریه دیگه ، چشاتو باز می کنی می بینی همه چی تموم شده ، می بینی فراموش کردی خیلی چیزها رو ، خیلی از سختی ها رو ، خیلی از خاطرات بد رو ! ...انگار با بدست آوردن یه چیزایی فراموش کردی خیلی چیزا رو .... چشاتو باز می کنی و می بینی داری خداحافظی می کنی ... با در و دیوار ها ، با آدم ها ، با لحظه های دلتنگی.... دلم تنگ میشه .... نه برای اینجا زندگی کردن ، نه برای تنهایی های این دوسال ، نه برای آدم های اینجا.... دلم تنگ میشه برای روزهایی که اینجا مطمئن ترین و امن ترین جای دنیا بود ، دلم تنگ میشه برای هفت سنگ هایی که اینجا بازی کردم ، برای بستنی چوبی هایی که اینجا خوردم ، برای شیطنت هایی که اینجا کردم، دلم تنگ میشه برای بچگی هام !!!....

 انگار دوباره تاریخ داره تکرار میشه ، اما با یه فرق های اساسی...

خدایا ، به خاطر همه چیز ممنون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 22:18  توسط رها  | 

اصلا قشنگی زندگی به همین "مگو"ها است ، اینکه بعضی چیزها برای همیشه توی "صندوق خانه" ذهن جا می گیرند و شاید گاهگاهی برای تجدید خاطره نگاهی بیندازی بهشان که مبادا خاک گرفته باشند ،... حس ها ، دوست داشتنی ها ، تنفرها ،بی وفایی ها ،ناامیدی ها، هدف ها ،  غیرت ها !... مهم نیست کسی بداند یا نه ، مهم این است که برای خودت طعم دلپذیری دارد مثل مزه ترش و شیرین ، مثل جای دندانی که کشیده ای و هی زبان می زنی که دردش را احساس کنی، مثل دلتنگی برای کسی که دوستش داری و او نمی داند ،... این اسمش خود آزاری نیست ، چون یک جورهایی لذت میبری، لذت تلخی که اگر نباشد خوشی ها معنی پیدا نمی کند ... یعنی قسمتی از زندگی است ... 


+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 20:32  توسط رها  | 

خسته شدم بابا جان ! خسته شدم  ...

هنوز بنایی آقای داداش تموم نشده و هم چنان در حال تنفس گرد گچ و سیمان و بوی رنگ هستیم ...

آقای لپ تاپ نه تنها دچار شکستگی لولای مانیتور شدن بلکه دی وی دی رامشون هم فقط با سوزن باز میشه !!! انگار این طوری  داره به تصمیم من برای فروشش اعتراض می کنه !!!... نمی دونم با این اوضاعش چطور می تونم بفروشمش !!!!

ساسا 3 هفته است رفته تهران برای کلاس کنکور ارشد و تا آخر شهریور نمیاد و تنهایی ام چند برابر شده ...

نغمه درگیر رشد و نمو نی نی اش شده و دیگه خبری ازش نیست...

...

دلم یه هیجان می خواد ! یه مسافرت ! یه عالمه شیطونی !! یه مهمونی که از اولش تا آخرش فقط برقصم !!! دلم یه دوست می خواد که بدون هیچ حرفی فقط کنارش بشینم ! یه دوست با معرفت ! دلم یه خرید درست و حسابی می خواد!! ...دلم کوه می خواد  !!!

خسته شدم بابا جان ...خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ..... :(


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 22:11  توسط رها  | 

برای زیستن شهامت لازم است . یک دانه نترکیده دارای همان ویژگی هایی است که جوانه به هنگام شکستن دانه اش دارد ، با این وجود تنها آنی که پوسته اش را می شکند می تواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند. این ماجرا جسارتی یگانه را می طلبد ، کشف آنکه انسان نمی تواند با تجربه های دیگران بزید و میل انکه دل به دریا بسپارد . برای آنکه پیشاپیش بداند چه روی خواهد داد نمی تواند دیدگان دیگری و گوش های دیگری را وام بگیرد . هر موجودی با دیگری متفاوت است . این آرزوی من است ، آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم ، که از گذاردن بازوهایم دور شانه های کسی نترسم ، مبادا که پاره شود . که از انجام دادن کاری که کسی تا به حال انجام نداده نترسم مبادا که آسیب ببینم . بگذار امروز احمق باشم ... شاید که فردا کمتر احمق باشم ...

                                                                                                 <جبران خلیل جبران>


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 11:43  توسط رها  | 


مرا کم اما همیشه دوست بدار

...

عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود

عشق پایدار ، ثابت و همیشگی ست

من نه سرمای تو را می خواهم و نه ضعف و گستاخی ات را

این را هم می دانم عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد

...

مرا کم اما همیشه دوست بدار

پس کمتر دوست بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد

من به کم هم قانعم

اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد مرا از سر زیادست

دوستی پایدار از هر چیزی بالاترست

...

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

همانگونه که وزن زندگی ست ...
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 20:38  توسط رها  | 

امتحانات که تموم میشد دوچرخه ها بود که از انباری ها میومدن بیرون تا تمام تابستون کوچه خیابونای محله رو گز کنن ، با دعوا یا بی دعوا فرق نمی کرد،  باید یه طوری روزا می گذشت ، غافل از دلهره های مامان و بابا که نکنه دوباره بخوره زمین و این دفعه به جای آرنج سرش بخوره زمین ... غافل از آینده ... غافل از غم و غصه های بزرگترا .... غافل از هر گونه مسئولیتی ... شبا موقع بازی "هفت سنگ" که میشد انگار همه دنیا رو بهمون می دادن ، وقت خواب بزرگترا بود که به زور می کشوندمون تو خونه،  با سر و وضع خاکی و شاید خراش های روی زانو ...  و خوشحالی برد از پسرا یا عصبانیت از جر زنیشون و نقشه کشیدن برای تلافی !!!... و بعد صدای جیرجیرک بود که زیر نور ماه برامون لالایی می خوند ، غافل از شب بیداری هایی که بزرگترا گاهی داشتن ... و صبح اون خورشید لعنتی بود که همیشه زود طلوع می کرد و حسرت یه دقیقه خواب بیشتر رو به دلمون میذاشت ، غافل از زندگی ای که از صبح کله سحر تو خونه جریان داشت ، غافل از مشکلات...

جمعه ها که میشد فوتبالیست ها ... کوچک تر که بودیم نیک و نیکو و بعدش یه 5 تومنی برای خرید بستنی چوبی ، از همون ها که الان اصلا طرفدار ندارن ! اما چقـــــــــــــدر می چسبید .... شیطنت های یواشکی ...وااااااای.... چه آدم هایی که اومدند ....و رفتند ... چه زود فراموش می کنیم .... چه زود فراموش میشیم ...

آره، بزرگ شدیم ... با سنگ هایی که گذاشتیم روی هم "هفت سنگ" که هیچی میشه "هزار سنگ" بازی کرد... اما بزرگترین آرزومون اینه که کسی باهامون "هزار سنگ" بازی نکنه !!! ... که یهو همه چی خراب نشه ... که خورد نشیم....

بزرگ شدیم...خیلی زود بزرگ شدیم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 21:1  توسط رها  | 


کوهنوردی تصمیم گرفت از کوهی به تنهایی بالا برود، شب بلندی های کوه را دربر گرفته بود، همانطور که بالا می رفت پایش سر خورد و سقوط کرد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی جلو چشمانش می دید و بسیار وحشت کرده بود.

هم چنان سقوط می کرد و احساس می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است !! ناگهان طنابی به دور کمرش بسته شد و در میان زمین و آسمان معلق ماند. در این لحظه فریاد زد:  خدایا نجاتم بده !!

صدایی از آسمان شنیده شد که طنابی که به دور کمرت بسته شده است را پاره کن !

....

یک لحظه سکوت...!!!! و بعد مرد تصمیم گرفت طناب را محکم بچسبد !!!

....

.......

روز بعد گروه امداد و نجات جسد کوهنورد مرده ای را در حالی پیدا کردند که یخ زده بود و طنابی به کمرش بسته بود و فقط یک متر با زمین فاصله داشت!!!!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : گاهی اینقدر به طناب زندگیمون می چسبیم که حتی به پیامهایی که از جانب خدا برامون فرستاده میشه شک می کنیم ! 

گاهی باید طناب رو پاره کرد...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 22:10  توسط رها  | 
 

...

هر کس قطب نمای زندگی اش را

در قلب خود حمل می کند،...

تعجب نکن اگر بعد از بسیاری از چهارراه ها

مجبور باشی تنها ادامه دهی و راه را نشناسی !

به قطب نمایت اعتماد کن ،

فقط اوست که تو را به هدفت می رساند...

                                                                            <مارگوت بیگل>

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 22:26  توسط رها  | 
 

چند روزی است دلمان گرفته است ، آن هم از نوع شدیدش !! این تپش قلب لعنتی هم که شده قوز بالا قوز و نمی دانیم علتش از بودن است یا نبودن ! فرصتی پیش آمده تا به زندگی و به خودمان امیدوار شویم ، اما به کجا رسد خدا می داند و بس...

باز هم به سرنوشت پناه می بریم بی آنکه بدانیم مقصدش کجاست ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 0:23  توسط رها  | 
 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 21:10  توسط رها  | 
 

گاهی وقت ها چقدر فاصله ها زیاد میشه... فاصله بین من چی می خوام  و دیگری چی می خواد ... فاصله بین حال و گذشته ... فاصله بین اون نسل و این نسل ... فاصله بین خاطره ها و احساسات... فاصله بین کودکی و بزرگسالی ... فاصله بین ...!!! مدت ها بود که به اندازه امروز گریه نکرده بودم ! چقدر دلم امامزاده صالح می خواست ، اما نبود ... چقدر دلم لب حوض می خواست ، اما نبود ... چقدر دلم می خواست مثل اون وقت ها بی هوا بزنم بیرون و بی هدف بشینم توی یه اتوبوس و فقط آدما و خیابونا رو تماشا کنم ، اما امکانش نبود ، چقدر دلم هوس بستنی کرده بود ، بستنی ۱ لیتری کاکائویی خانواده ، یخ بستنه نارنجی ، مثل همیشه بدون هیچ بهانه فقط برای دیدن برق خوشحالی تو چشم دوستام ، اما نمیشد ... حتی دلم برای اون عزیزیه لعنتی تنگ شد که کاش می تونستم حالشو بگیرم و به ریشش بخندم ، اما نبود ... چقدر راحت به احساسات همدیگه احترام نمی ذاریم،  باز هم به اسم بزرگتری و کوچکتری ... ترسیدم ... خیلی ترسیدم ... از اینکه نفهمم آنچه را که باید از نسل بعد بفهمم ...

 تو این هیر و بیریه دلتنگی وقتی یه اس ام اس از یه دوست قدیمی میاد که : "من ادعا نمی کنم همیشه به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم، اما می توانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم!!!" ... اون وقته که عین بچه ها میشینی و زارزار گریه می کنی... اصلا چرا مثل بچه ها ! گریه مال بچه ها نیست...اتفاقا مال آدم بزرگاست که گاهی وقتا بی دلیل پشت خنده هامون قائمش می کنیم ... پس بذار گریه کنم ... بذار به حال این موجود دوپای تنها که خودشو تو شلوغیا گم کرده که یادش بره تنهاست گریه کنم ... بذار گریه کنم به حال خودم ... و به حال تو ... چون حتی دوست داشتن هامون هم به خاطر خودمونه ... 

---------------------------------------------------------------

پیوست : نگران نشو ... حال من خوب است ... اما تو باور نکن ...!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 17:17  توسط رها  | 
 

دلم برای آن روزهایی که کودکانه باور داشتم تنها نیستم تنگ شده است ... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 22:31  توسط رها  | 
 

خدایا ،

        سرنوشت مرا خیر بنویس ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/18ساعت 18:30  توسط رها  | 
 

کاش چشمانم را می بستم و باز می کردم و این روزها بی آنکه بدانم "چگونه!!!" ، می گذشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 21:38  توسط رها  | 
 

شاید،

        باید،

             کرم ابریشم شد و 

                            پیله ای ساخت بهر پریدن....

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : "دعا کن دلم بوی باران بگیرد..."

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 20:23  توسط رها  | 
 

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش،

اما هیچ قومی را مجبور نکن از کیش تو پیروی کند،

و همیشه به یاد داشته باش : هر کسی باید آزاد باشد که از هر کیشی که میل دارد پیروی کند...

                                                                                      <قسمتی از وصیت نامه کوروش کبیر>

 ----------------------------------------------------------------------------------------

پیوست : "از یلدا نترس، بهار آمدنی است...."

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 21:22  توسط رها  | 

.

.

.

.

بد نیست گاهی سکوت کنیم،

شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد...!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 21:58  توسط رها  | 
 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسری...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو.... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی...

او مادر می شود و همه جا میپرسند نام پدر...

او عاشق می شود.... پیر می شود.... و می میرد....

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند....

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند...

و اینها همه کینه است که در قلب مالامال از درد کاشته می شود...!!!!

                                                                   <و این رنج است، دکتر شریعتی>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 13:28  توسط رها  | 
 

باشد برای بعد... شاید فردا .... شاید هم دیرتر...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 19:38  توسط رها  | 
 

جای یک چیز را در زندگیت عوض کن تا زندگیت زیبا شود، به جای ترس از خدا عشق را جایگزین کن!

                                                                                                                      <اوشو>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 16:27  توسط رها  | 
 

وقتی همه مثل هم فکر می کنند ، در واقع کسی فکر نمی کند !!

                                                                           <شریعتی>

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 19:42  توسط رها  | 
 

سلام،

بالاخره بعد از یک هفته خر حمالی آبجی مونو شوهر دادیم. خانم نغمه هم از جوگیری ما سوء استفاده کردن و ۱۰ سانتی متر از موی نازنین ما رو قیچی کردن !!! بذار نی نی اش به دنیا بیاد سرشو با ژیلت می زنم !!!

به قول دوستان حالا که آبجی مون عقد کرده ، دیگه هیچ بهانه ای برای ترشیدگی ما نمی مونه و باید دست به کار شیم!!!! این دوماد کچل ما یه داداش داره که دختر عمه های دست و دل باز ما میگن خیلی بهمون میاد ، اما شک نداریم که اگه یه کم بیشتر ما رو بشناسه و با طرز فکرمون آشنا بشه به حکم شرع یا ما رو می کشه یا خودشو !!!  بماند...

-----------------------------------

هوا سرد شده ، مثل همیشه بوی بارون میاد اما بارون نه !!! اینم از خواص کویره !!!!... دلم لک زده برای تنهایی قدم زدن زیر بارون پائیزی پایتخت .... تنهای تنها ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 20:47  توسط رها  |